کمی بالاتر از سطح دریا

امروز از خدا میخوام
که این توانایی را داشته باشم که در مورد هیچ انسانی قضاوت نکنم
حتی قضاوت عادلانه
باید یاد بگیرم بیشتر در مورد خودم سخت گیری کنم تا دیگران

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط آرش نظرات ()

خیلی در موردش فکر کردم
فعلا به نتیجه ای نرسیدم
به نظر شما !
همراه اول بهتره یا همراه آخر ؟

نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط آرش نظرات ()

 

 

باز امشب دوباره خدا را دیدم

تو میدون درکه و یکی از همان کافه رستوران های پایین

چایی خرما می خورد و قلیان میکشید

هنوز هم پیر بود و هنوز هم تنها

چشم در چشم هم شدیم

و از انجایی که دیگر هیچ سوالی نداشتم  که ازش بپرسم

حتی در مورد سال 2012

تصمیم گرفتم که باهاش یه عکس بگیرم

عکس یادگاری

بعد از چاپ عکس در تاریکخانه شخصی خودم

دیدم که متاسفانه چشمهایم در عکس بسته شده

اصلا خوب نیفتاده بودم

بد تر از همه اینکه

دو تا شاخ هم داشتم !!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط آرش نظرات ()

 اگه زندیگیت و بخواهی تو یه کتاب بنویسی
اسم کتابت و چی میزاری ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط آرش نظرات ()

بالاخره سالوادور به روی جلد مجله ها راه پیدا کرد .

البته فعلا فقط کاریکاتورش

همانطور که می بینید در یکی از تیتر های  آن نوشته :

 

ایزابل و زن هایی که نابود میشوند !!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط آرش نظرات ()

بعضی روزا دوست دارم یه قسمتهایی از مغزم و از تو سرم در بیارم
در بیارم بندازم توی چاه دستشویی
دو بار هم سیفون و بکشم روش

نوشته شده در دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط آرش نظرات ()

کشتن زنها توسط مردها فقط در دوره جاهلیت نبوده .
الان هم به نوعی دیگر روح آنها را می آزاریم .
من از همین جا از همه زنان و دختران عذر خواهی میکنم !!

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط آرش نظرات ()

بوی عیدی

بوی توپ ....

بوی کاغذ رنگی

با اینا زمستون و سر میکنم .....

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط آرش نظرات ()

در یک بوتیک کار میکردم
در یکی از خیابان های پاریس
صاحب بوتیک فقط لباس های مردانه می فروخت
مردم به خاطر بحران مالی کمتر خرید میکردند
مخصوصا آقایان . آنها ترجیح میداند قسط های عقب مانده بانک و بدهند تا اینکه بخواهند پیراهن مارک دار بپوشند
...از اونجایی که صاحب فروشگاه انسان خوش ذوقی بود و از سر و کله زدن با مردهای خسیس هم خسته شده بود و دوست داشت کمی هم در طول روز با زنها لاس بزنه
تصمیم گرفت در کنار لباسهای مردانه . لباسهای زنانه هم بفروشد
به این ترتیب آن روز برای اولین بار تو را دیدم
صاحب بوتیک یکی از بهترین لباسهای شب زنانه را تن تو کرد
و تو را در فاصله نیم متری من در ویترین مغازه قرار داد
من را هم برداشت و لباسم را عوض کرد و دوباره سر جای قبلی در ویترین بوتیک گذاشت
چند روز گذشت تا اینکه فهمیدم ما مانکن ها هم میتونیم عاشق بشیم
فاصله ما نیم متر بود ولی این نیم متر هیچ وقت کم نمی شد .
خدا رو شکر فروش لباس زنانه هم خیلی خوب بود
آنقدر خوب که صاحب فروشگاه بعد از چند ماه تصمیم گرفت دیگه لباس مردانه نفروشه
اینجوری شد که منو برداشت و انداخت تو انباری فروشگاه .

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط آرش نظرات ()

قاضی جوانی بودم در اینگلیس برای یک مسافرت کاری به مسکو رفته بودم
در همایشی مربوط به قضات شرکت کردم
و در حال برگشت به لندن بودم . داخل هواپیما نشسته بودم .
در باند فرودگاه .هواپیما داشت آماده پرواز می شد
مهندس های پرواز آخرین مسائل و از بیرون هواپیما برسی کردن
از پنجره کنارم دیدم که یکی از آنها انگشت شصت شو به نشانه OK به خلبان نشان داد
هواپیما بلند شد و تقریبا بعد از نیم ساعت به طرز افتضاحی سقوط کرد
من به همراه 134 نفر انسان دیگه مردیم
در آخرین لحظه ها بود که فرق OK با بیلاخ فهمیدم
نوشته شده در جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط آرش نظرات ()


Design By : Pichak