امروز از خدا میخوام خیلی در موردش فکر کردم باز امشب دوباره خدا را دیدم تو میدون درکه و یکی از همان کافه رستوران های پایین چایی خرما می خورد و قلیان میکشید هنوز هم پیر بود و هنوز هم تنها چشم در چشم هم شدیم و از انجایی که دیگر هیچ سوالی نداشتم که ازش بپرسم حتی در مورد سال 2012 تصمیم گرفتم که باهاش یه عکس بگیرم عکس یادگاری بعد از چاپ عکس در تاریکخانه شخصی خودم دیدم که متاسفانه چشمهایم در عکس بسته شده اصلا خوب نیفتاده بودم بد تر از همه اینکه دو تا شاخ هم داشتم !! اگه زندیگیت و بخواهی تو یه کتاب بنویسی بالاخره سالوادور به روی جلد مجله ها راه پیدا کرد . البته فعلا فقط کاریکاتورش همانطور که می بینید در یکی از تیتر های آن نوشته : ایزابل و زن هایی که نابود میشوند !! بعضی روزا دوست دارم یه قسمتهایی از مغزم و از تو سرم در بیارم کشتن زنها توسط مردها فقط در دوره جاهلیت نبوده . بوی عیدی بوی توپ .... بوی کاغذ رنگی با اینا زمستون و سر میکنم ..... در یک بوتیک کار میکردم
که این توانایی را داشته باشم که در مورد هیچ انسانی قضاوت نکنم
حتی قضاوت عادلانه
باید یاد بگیرم بیشتر در مورد خودم سخت گیری کنم تا دیگران
فعلا به نتیجه ای نرسیدم
به نظر شما !
همراه اول بهتره یا همراه آخر ؟

اسم کتابت و چی میزاری ؟

در بیارم بندازم توی چاه دستشویی
دو بار هم سیفون و بکشم روش
الان هم به نوعی دیگر روح آنها را می آزاریم .
من از همین جا از همه زنان و دختران عذر خواهی میکنم !!

در یکی از خیابان های پاریس
صاحب بوتیک فقط لباس های مردانه می فروخت
مردم به خاطر بحران مالی کمتر خرید میکردند
مخصوصا آقایان . آنها ترجیح میداند قسط های عقب مانده بانک و بدهند تا اینکه بخواهند پیراهن مارک دار بپوشند
...از اونجایی که صاحب فروشگاه انسان خوش ذوقی بود و از سر و کله زدن با مردهای خسیس هم خسته شده بود و دوست داشت کمی هم در طول روز با زنها لاس بزنه
تصمیم گرفت در کنار لباسهای مردانه . لباسهای زنانه هم بفروشد
به این ترتیب آن روز برای اولین بار تو را دیدم
صاحب بوتیک یکی از بهترین لباسهای شب زنانه را تن تو کرد
و تو را در فاصله نیم متری من در ویترین مغازه قرار داد
من را هم برداشت و لباسم را عوض کرد و دوباره سر جای قبلی در ویترین بوتیک گذاشت
چند روز گذشت تا اینکه فهمیدم ما مانکن ها هم میتونیم عاشق بشیم
فاصله ما نیم متر بود ولی این نیم متر هیچ وقت کم نمی شد .
خدا رو شکر فروش لباس زنانه هم خیلی خوب بود
آنقدر خوب که صاحب فروشگاه بعد از چند ماه تصمیم گرفت دیگه لباس مردانه نفروشه
اینجوری شد که منو برداشت و انداخت تو انباری فروشگاه .
در همایشی مربوط به قضات شرکت کردم
و در حال برگشت به لندن بودم . داخل هواپیما نشسته بودم .
در باند فرودگاه .هواپیما داشت آماده پرواز می شد
مهندس های پرواز آخرین مسائل و از بیرون هواپیما برسی کردن
از پنجره کنارم دیدم که یکی از آنها انگشت شصت شو به نشانه OK به خلبان نشان داد
هواپیما بلند شد و تقریبا بعد از نیم ساعت به طرز افتضاحی سقوط کرد
من به همراه 134 نفر انسان دیگه مردیم
در آخرین لحظه ها بود که فرق OK با بیلاخ فهمیدم
| Design By : Pichak |

